۱۳۸۳/۱۱/٢٩

Wake up!!!

ـــ چنگ دل آهنگ دلکش می زند

هی آقايون خانوما بساط تولد رو جمع کنيد که الان وقت عزاداريه ديگه ....

خب می بينم که بالاخره به اين روز تاريخی رسيديم . اميدوارم که عزادارياتون مورد قبول قرار بگيره ما رو هم که عزاداری بلد نيستيم دعا کنيد . البته من تمام سعيم توی اين چند روز اينه که بيرون نرم . توی اين ايام از بيرون رفتن بدم مياد . بچه که بودم خيلی دويت داشتم بم بيرون و دسته تماشا کنم اما الان که فکرشو می کنم می بينم که اگه کسی بخواد عزاداری کنه دليل نداره انقدر نمايش بازی کنه و دسته راه بندازه . به نظرم بشينه تو خونش ، اتاقش يا بالاخره يه گوشه ای برا خودش عزاداری کنه دليل نداره که توی محل به همه مردم نشون بده که آره منم دارم عزاداری می کنم

خلاصه اينکه به من که ربطی نداره اصلا ... فقط اميدوارم کسی برای تماشا و بخور بخور بيرون نره و عزاداری نکنه .... خب بگذريم .... انشای من از ايام محرم رو بخونين ... قصد توهين به هيچکس رو ندارم و اينا هم همش ساخته ی ذهنه

ـــ انشای من از ايام محرم

من محرم را خيلی دوست دارم . بخصوص اين دو روز تاسوعا و عاشورا روزهای با صفايی هستند . من که می ميرم برای شربت های اين ايام . ما از صبح که از خانه بيرون می رويم انواع و اقسام شربت ها را از پسرهای خوش تیپ می گيريم . وای که چه شربت های خوش مزه ايست . قيمه ها و قورمه سبزيهاش رو که نگو . نمی دانيد که چه مزه ای می دهد . ظهر عاشورا پدر و مادر و خواهر و برادر هر کدام به سويی رفته و برای يک هفته غذا ذخيره می کنند . پدرم می گويد قيمه های دم خونه ی عمو اينا خيلی خوش مزست و مادرم می گويد افراد فلان مسجد خيلی خسيسند چون از گوشت کمتری برای قيمه استفادی می کنند . اما من فکر می کنم شله زردهای زری خانوم واقعاً خوشمزس . برادرم شبها به هيئت می رود ! و ما در خانه به جای آهنگهای راک و پاپ خارجی موسيقی داخلی گوش می دهيم . آهنگ های کويتی پور واقعاً حال و هوای ديگری دارد .

وقتی پسر همسايه امان سوار پژو۲۰۶خود می شود آهنگ «عمه بابايم کجاست» را با صدای بلند گوش می دهد . من نمی دانم چرا سر پسر همسايه امان در اين ايام انقدر برق می زند  او موی بسيار زيبايی دارد که تا روی شانه هايش ادامه داشت اما حالا موهای خود را کوتاهتر کرده و اين مدل مو بيشتر به او می آيد ... او پسر خوبيست و در اين ماه به خيلی ها کمک می کند . من بارها ديدم که شبها دخترها را به خانه اشان می رساند که مبادا در خيابان های شلوغ شهر گير گرگ های آدم نما بيفتند !!!!!

چقدر خوب است که امسال تعطيلات تاسوعا و عاشورا روزهای شنبه و يکشنبه افتاده است . خيلی بد است اگر يکی از اين دو روز تعطيلی روز جمعه بيفتد  . البته به نظر من بايد ايام بيشتری را برای عذاداری تعطيل کنند و نام آن را تعطيلات عزاداری بگذارند تا مردم با خيال راحتتری به عزاداری خود برسند !!!!!!

جواد يکی از دوستان برادر من است که در دسته ی ۳تا کوچه اونورتر سينه زنی می کند . ليلا دسته ی اين محل را دوست دارد ...  به نظر او جواد خيلی با صفا سينه می زند  . جواد می خواهد از سری بعد علامت بلند کند . به نظر من او توانايی اين کار را دارد زيرا با هر نگاهی که ليلا به سوی او می اندازد انرژی بيشتری می گيرد  ...

ليلا ديروز به من گفت که روسری مشکی که سرم کردم خيلی به من می آيد . خيلی خوشحالم که اين روسری با قيافه ی من جور است هميشه از اين هراس داشتم که مبادا رنگ مشکی به من نيايد . من افرادی که يکدست مشکی می پوشند را دوست دارم .... برای همين فکی می کنم همه در اين ماه خيلی خوش تیپ می شوند ...آخه شاعر می گويد : مشکی رنگ عشقه ....

در کل ايام خوبيست من خيلی اين ايان را دوست دارم . به نظرم تمام جزئيات رو هم توی انشا گنجوندم ...واقعاً باصفاست ...

++ چيزی رو از قلم انداختی انگار ...

نه همه رو گفتم ..اهان نه اينو جا انداختم .... دستپخت مادر مينا واقعا افتضاح است . او در قورمه سبزی هايش از ليمو امانی زيادی استفادی می کند که غذا را از طعم می اندازد . اما گويی مهدی( داداشم) از دستپخت مادر مينا خيلی خوشش می آيد زيرا هر وقت مينا برايمان نذری می آورد مهدی اولين کسی ست که سريع دم در رفته و نذری را از او تحويل می گيرد ... به نظرمن از دستپخت مادر مينا خوشش می آيد ...

++ تموم شد ؟

واستين چکش کنم .....آره ديگه همه رو گفتم ....

++ هيچی جا ننداختی؟

ام.... نه ..اهان اينو نگفتم ... پرهای علامت مسجدمان واقعاً زيبا هستند اما همه می گويند اين پرها قيمتشان خيلی بالاست . اما به نظر من از دم خروس هم می شود پر برای علامت کند که خرج کمتری داشته باشد . من از پرهای قرمز رنگ خيلی خوشم می آيد ... واقعاق تيغه ها را زيبا می کنند ...

ديگه تموم شد ....

++ مطمئنی چيزی جا ننداختی ؟

نه اينبار ديگه هم مطالب مهم رو گفتم ... به نظر شما من چيزی جا انداختم آيا ؟؟؟؟؟

ـــ یه خاطره

يادمه همسايمون چند سال پيش ميخواست گوسفند قربونی کنه .بعد گوسفنده رو تو کوچه پاشو بستن به لوله گاز و رفتن که آخرين جرعه آب رو براش بيارن که بعد قربونيش کنن . آقا زد و گوسفنده فرار کرد  خداييش سوژه ای بودا ... تا حالا چيزی به اين باحالی ديده بودين .... حالا اينا هم دنبالش بگرد از اين کوچه به اون کوچه ...کلی ماجرا داشتيم آقا ... بعد يکساعت ديديم پيداش کردن ...انگار بنده خدا خودش ترجيح داده قربونی بشه تا زير دست و پای اين جمعيت له شه

تصور کنيد دسته داره مياد وسط دسته يه گوسفند بدوه  خيلی باحال می شه ها .....

ـــ نکته ی آموزشی

اين مراسمی که ما برای عزاداری ايام محرم می گيريم بهش می گن Fiesta که اکثراً برای مردميه که اسپانايی هستن ..حالا چی هست ؟ جشن مذهبی و يا سنتی که توش مردم می ريزن تو خيابون و می زنن و می رقصن و غذای مجانی سرو می کنن و تا صبح توی خيابونان . دقيقاً عين کاری که ما توی محرم می کنيم ...می ريزيم تو خيابون آهنگم که داريم يکيم برامون می خونه غذای مجانی هم که می گيريم فقط رومون نمی شه برقصيم ...بهمونم خوش می گذره !!!!

اما عزاداريای اونا که بهش می گن siesta اينطوره که برای عزاداری يک روز کامل رو صبح تا شب و شب تا صبح توی خونشو می شينن و عزاداری می کنن . خب به نظرتون کاری که ما می کنيم اصلاً شبيه عزاداری می مونه ؟ تعزيه بر پا می کنيم و نمايش اجرا می کنيم ..بيشتر جنبه ی تفريحی داره ... نه؟

راستی توی اين روزا مسيحيا روزه دارن و تا ۴۰ روز نبايد گوشت بخورن ... حواستون باشه براشون اشتباهی قيمه نبريد ... شما دوست داريد وقتی روزه اين کسی دائماً جلوتون غذا بخوره ؟

ViVaVida || ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ || لینک به نوشته

۱۳۸۳/۱۱/٢٤

تولد

 آپديت اين سری قراره مختص تولدم باشه چون يه ملت منتظرن  و به نظر سر کار موندن چون ۶ ساله هی می گم می خوام راجع به تولدم آپديت کنم  ....

سعی می کنم مختصر و مفيد بگم و زياد وراجی نکنم ... البته هر چند تولد من ۱۵ بهمن بود اما شما اين تاخير چند روزه رو ببخشيد ديگه ... نه وقت داشتم نه بودجه که بيام و آپديت کنم .... به هيچکيم اين مدت نتونستم سر بزنم .... خلاصه سعی می کنم که بيشتر بهتون سر بزنم ....

( نکته :: اونايی که منو آنلاين ديدن تابلو نکنن بگن چی چی بودجه نبود تو که هر شب آنلاين بودی)

اما ماجرای آنلاين بودن جدا از آپديت کردنه آخه

جای همتون خالی امسال تولدم نسبت به سالهای قبل خيلی باحال تر بود ... بخصوص که برف بی سابقه ای هم از روز تولدم به اون ور ( شايدم اينور ) اومد و کلی بهمون حال داد ديگه ... خداييش برف باحالی بود ... و هم اينکه کماکان با گذشت تقريباً ۷ روز از متولد شدن بنده  هم چنان کادو می گيرم  ... مثل اينکه اين تولد تمومی نداره .... چه حالی می ده  ...   خلاصه اين روزا انواع و اقسام لوازم آرايشی به دستم رسيد ( انگار همه می دونن من در طول سال يه بارم لوازم آرايش نمی خرم برا همين سعی می کنن در اين راه کمکم کنن  ) دستشون درد نکنه منم از هر چی سر در نيارم می دمش به ليدا ... متخصصه توی اين لوازم و می دونه استفادشون چيه  ... اما از شوخی گذشته اين سری به ليدا ندادمشون  ... آخه لوازمش بسيار مرغوب و خوب بودن و گفتم حالا که جنس خوبين خودم استفادشون کنم ديگه  

بگذريم جای همتون خالی تولدم رو در فضای روحانی کلکچال گرفتيم .... البته به صرف زد و خورد همه رو دعوت کرده بوديم  ... کلی برف بازی کرديم و تو سر و کله هم زديم ... به نحوی من تو سر همه می زدم و همه تو سر من .... می بينين چه ناجوانمرادانه بود حرکتشون

هر چند خيلی از اونايی که دعوت کرده بودم نيومدن ..حالا به دلايل مختلف که بعدا توی قسمت دوستان بهش اشاره می کنم ... اما جا داره از اونايی که دعوت منو قبول کردن و توی اين سرما به صرف برف بازی اومدن همراهمون تشکر کنم ... اول از همه ليدا و داداشم علی که هميشه پايه ی کوه رفتن و اين حرفان ... بعدشم اونايی که اومدن و کلی در کنارشون بهمون خوش گذشت : علی ( گل پسر ) - فرشاد - سامان - محمدسارا - تينا - نفيسه - با حضور افتخاری امير حسين  و لشگريان .... به من که واقعا خوش گذشت و روز به ياد موندنی يی بود ...اونايی که نيومدن واقعا روز خوبی رو از دست دادن

خلاصه اينکه کلی برف بازی کرديم و خنديديم ( آخه موضوع برای خنديدن زياد بود ... نمی شه همشو گفت  حالا بعداً از اونايی که اومده بودن بپرسين بهتون می گن ) ...

موسيقی متن تولد هم بد نبود ...جاتون خالی اميرحسين برامون گيتار شد ..هرچند نا پرهيزی کرده بود و گيتار خودشو نياورده بود اما بالاخره از آسمون يه گيتار براش افتاد  تا توی اين روز تاريخی برامون بزنه و بخونه ...دستش درد نکنه کلی حال داد بهمون

هرچند بعد از اين روز تاريخی يه بدن درد توپ گرفتيم اما ارزششو داشت ...آخه موقع برگشتن برف خفنی ميومد و ما مجبور شديم که پياده بريم تا يه جايی برسيم ... کلی سر پايينی - زمين ليز - برف شديد - و برفايی که از اقسا نقاط کشور  تو سر و کلمون می خورد ( اکثرش از سمت محمد بود من مومندم اين بشر نه دستکش داشت نه لباس مباس درست حسابی پوشيده بود نه کلاه سرش بود چطوری توی اين راه همه رو نفله کرد با گلوله هاش هر چی من و تينا هم می زديمش از رو نمی رفت ...) آخه اواخرش ديگه شرايط برای علی و امير حسين که دستکش نداشتن سخت شده بود و صداشون در نميومد ..هر چند فرشاد و محمد جبران کردن ( فرشاد که فکر کنم کمد لباساشو آورده بود چون تا سردش می شد بالاخره چيزی تو کيفش پيدا می شد که گرمش کنه ..مثلاً اول شال در آورد بعد دستکش بعد کلاه اگه ادامه پیدا می کرد ممکن بود مثلاً يه بخاری از کيفش در بياد ... اونوقت علی و اميرحسين از سرما داشتن يخ می بستن ... نمی دونم فکر کرده بودن کجا دارن می رن اون مدلی لباس پوشيده بودن يه تی شرت و يه سويی شرت آدمو توی زمستون اونم کلکچال گرم نگه می داره آيا؟ )

وای هر وقت ياد اون پسر پا شکسته هه ميفتم می گم ای کاش مريم رو به زور مياورديم با خودمون  روحيه ورزشکاری رو ببينين با پای شکسته اومده بود کوه ... خجالت داره واسه شما ها واقعاً ... البته ما توی مسير ديديمش شايدم اصلاً نرفته بود کوهنوردی يا شايد خونشون اونجا ها بود ... در کل صحنه ی زيبايی خلق کرد ..آقا اين بنده خدا سر پايينی رو که نمی تونست توی اين شرايط بد بره نشسته بود روی يه چيزی ( چه می دونم چی بهش می گن از اين حصيريا که توی ۱۳ به در می ذارن روش می شينن تو پارکا ) خلاصه نشسته بود روی همچين چيزی و دوستاش هم سرپايينی می کشيدنش و اينو گرفته بودن با سرعت تمام به سمت پايين می دوييدن ...آقا همين طور که سر پايينی می رفتن ترمزشون بريد و بنده خدا رو ول کردن .... آقا من که مردم از خنده واقعاً صحنه ی رمانتيکی بود ... بنده خدا رو ول کردن و يارو رفت و رفت با اون پای شکستش رفت تو لاستيک يه ماشينی که اونجا بود  .... ( اما خدا رو شکر طوريش نشد ) ... دوستاش اونور رو زمين نشسته بودن می خنديدن خودشم همين طور  ... ما هم از اينور همونطور  ....جای شکرش باقيه که يه طوری نخورد به ماشينه که اون پای سالمشم بشکنه ... البته اينکه ماشينه هم طوريش نشد خيلی خوشحال کنندست  ... واقعاً که بايد قدر دوستاشو بدونه ...

اون خانومه هم به نوبه ی خودش خيلی باحال بود ...بنده خدا ماشينش توی برفا گير کرده بود بعد برو بچز رفتن هل دادن ماشينشو از برف در آوردن ... بنده خدا يه تعارف زد که بشينين تا يه جايی برسونمتون ما هم از خدا خواسته پريديم ۶ نفری ( من -ليدا - ۲تا علی- فرشاد - سامان ) با کفشای گلی و سر و وضع برفی و خيس سوار ماشين بابا ( آخه خودش می گفت ماشين باباست ) شديم . خلاصه يه حالی به ماشين و صاحبش داديم  و بعد که يه کم گرم شديم پياده شدم و به راهمون ادامه داديم ..الان يارو چقدر ما رو نفرين می کنه خدا می دونه

در کل روز خيلی خوبی بود و اتفاقات جالب و باحال ديگه ای افتاد که فعلاً ديگه نمی گم ...آخه می ترسم هومن بره ازم به دادگاه لاحه شکايت کنه بگه اين بشر چقدر پر چونست ....

خلاصه اينکه امسال تولدم کلی صدا کرد ... از برو بچ اورکات توقع داشتم که هی بيان و تبريک بگن ...دست همشون درد نکنه .... اما جالب اينه که وقتی وارد سايت سلين ديون شدم (آخه اونجا عضوم  ) اونجا هم چند نفر بهم تولدمو تبريک گفته بودن که کلی هم ذوق کردم  .... کامنتای شما هم که همه انگاری از ۲۰ روز قبل روز شماری می کردين کی تولدم می رسه که بياين تبريک بگين خيلی حال داد دم همتون گرم ....... سر تول همتون سعی می کنم جبران کنم و هی بهتون تبريک بگم ...

ـــ دوستان

اول يه معذرت خواهی به يه عده بدهکارم که اصلاً بهشون نگفته بودم که داريم ميريم کوه ببينم ميان يا نه ... شرمنده اوناييم که دعوتشون نکردم . واقعاً شرمندم از همتون معذرت می خوام ... خيلی دوست داشتم که همه دوستام روز تولدم بودن ( يه موقع فکر نکنين واسه کادو می گما )و به همه عين من خوش می گذشت . اونايی که دعوت شدن و اومدن بازم تشکر می کنم و اما اونايی که دعوت شدن و هر کدوم به نحوی نتونستن بيان ...

اول از مريم و خواهرش مرضيه بگم که تا آخرين لحظات اومدنشون قطعی بود ... اما متاسفانه يه اتفاق خارق العاده برا مريم رخ داد که نتونست بياد ... .... اين بشر اوليه توی خونه داشته با باباش فوتبال بازی می کرده و تکل می ره زير پای باباش و پاش می شکنه   در نوع خودش اعجاب انگيزه ... خداييش اين ديگه آخرشه .... اگه ميومد کنار اون پسره می شونديمش اون ۲ نفر هم به سمت پايين می کشيدنشون  من هی بهش گفتم بيا ...پس روحيه ورزشکاريت چی شده  ..مردم يه پا ندارن می رن قله فتح می کنن اونوقت اينا افه می ذارن  ... خداييش که دوست خودمه عين خودمم گاهی مخش می فنگه

راستی جا داره از اونايی که نصفه عمرمون کردن و هی گفتن ميام نميام ميام نميام و آخرشم انگاری قرعه به نيومدنشون افتاد تشکر کنم ...کلی برا من افه گذاشتن آقا هر چی التماس کرديم تمنا کرديم نيومدن که نيومدن ....« خطاب به بچه مخفی » .... ( الان می گه : هنوز نبخشيدی ) ..نه آقا جون من يکی تا آبروی توی رو نبرم نمی بخشم  ...حالا انقده می گم تا يادت باشه يا از اول بگی نميام يا اينکه شب آخر نيای بگی نميام ( چی شد اصلاً ؟ ) ..همين که گفتم ....

تنبل خانومايی که ترجيح دادن به جای با ما بودن بخوابن هم دمشون گرم يه چرت جای ما می زدن « خطاب به ثريا»  البته اسما و راشين هم ترجيح دادن بخوابن

مهناز و مهری هم آخرش نفهميديم چی شدن !!! اساسی ما رو کاشتن ها ... البته هرچند خواهر مهنازهای زيادی توی کوه بودن ( اون دختره که داشت نماز می خوند ) ...  خلاصه اينکه انقدر اونجا همه رو نگه داشتيم که واستين مهناز مياد مهناز مياد دگه هر کيو می ديدن تا بالای کوه می گفتن مهنازه ... البته هم فهميدم چرا نيومد هم نفهميدم

ناهيد هم طبق معمول تيم بسکتبالشون بهش احتياج داشت ( هر کی ندونه من که می دونم تيم رو انگشت ناهيد می چرخه ) هر چی بهش گفتم بابا بپيچون با ما بيا آخه استقلال هم شد تيم ؟!!! اما نشد که نشد . جای ناهيد هم خيلی خالی بود

شقايق يه جايی مهمون بود و نتونست بياد ... فاطمه هم که يه روز از من کوچيکتره ( ۱۶ بهمن ۶۴) خونه مامان بزرگش دعوت داشت اما دمش گرم شب زنگ زد و کلی تبريک و اينا ...

بيتا هم که خودش گفت که کلاس داره و اينا  .... حسين تارزان هم مهمون داشت ... سارا هم عين اين خرسای قطبی اصلاً زمستون از خونه بيرون نمياد .... هانيه هم مريض بود ُ البته چند روز پيش ديديمش و خدا رو شکر که حالش خوب بود ....

عمو علی هم حيف شد که نيومد آخه صبح کار داشت و يه خورده ديرتر می رسيد و ما هم زودتر از اون ساعت قرار داشتيم ...اگه می دونستم انقدر واسه مهناز قراره واستيم حتماً به علی هم می گفتم تا ۹ خودشو برسونه که ۳ تا علی داشته باشيم ...

جای سياوش خيلی خالی بود ..البته گويا اصلاً تهران نبود وگرنه محال بود نياد ... اگه ميومد که ديگه ۷ برابر می خنديديم

اينا اونايی بودن که دعوت شدن و به اين دلايلی که گفتم نتونستن بيان ... خيلی ببخشيد که خيلی هاتونو دعوت نکرده بودم ...

بچه ها نمی دونم بايد محرم رو تسليت بگم يا ولنتاين رو تبريک بگم ....و از اونجايی که از تسليت خوشم نمياد و اينا پس ولنتاين همتون مبارک ... دوستون دارم هوارتا



 About me


They Say I'm CraZy!!     

 My Message


    I'm So FeD Up WiTh     PeOpLe TeLLinG Me To Be SoMeoNe eLSe BuT Me!!

contact me

About my Weblog


       شوخی با مسائل جدی

Just take it easy ... but   not as easy as it seems !

My Weblog's Message


Laugh as much as U can   

خانه
يادته قبلنا چی گفتم
  RSS 2.0  


هر کی چی می فهمه
حمله حمله حمله آنگولای کوبنده
اخبار یهویی از همه جا
نمایشگاه ماشین های کلاسیک
خواب صبح حتی 5 دقه
این فوتبال فوتبال نمی شه
شانس
هسته مال ماست
خالی بند
برنامه های نوروزی
چهارشنبه شبتون به در
سوتی
نکات ایمنی را جدی بگیرید
I have nothing to say
بیخوابی
Do DrEamS CoMe TruE?
خرافات 1 - چشم
No Response to page in
Marriage
Nirvana Day
فرهنگ 1 -دزدگير
نابغه
بانک
سوت - بوق - بيل
زنگولی - انسانيت
ساندويچ صدادار
عيد فطر - کی چی فهميده
پروژه افطاری
پروژه مترو
مرغدونی
تصميم کبرا
خفاش شب
سانسور
Knocking on Heaven's Door
چي بگم والا
مردا اينور زنا اونور
مراسم نامزدونگ
Tomorrow is another day
4شنبه سوري
Interview With The GoD...
Wake Up - تولد
I'm AliVe!!
Objection!!!
A NeW DaY Has Come
Say Hello to ...
R U Afraid of the DarK?
Nothing erases this feeling...
It's All coming back to me
I want to stop the time from passing by
اينجا چرا انقدر کم رنگه؟
Somethings Never Change
To Be or not To Be
هنوزم مي شه قرباني اين وحشت منحوس نشد
نمايش يه زندگي روتين
تو زندگي مردم دخالت مي کنين؟
Lord Of the Rings-Part II
Lord Of the Rings-Part I
اتوبوسم اتوبوساي قديم
از کوچه ي معشوقه ي ما ميگذري؟
ستاره توي روزاي ابري
بازيهاي کامپيوتري
يادي از آقا ماشالله
اسکناس 2000 تومني
موضوع دوستيه




بشمر


 

نظر سنجی


 

بروبچز


پسرهای مثبت
کاغذ سفید
Mansourblue
سایبان عشق
شادمهر
جوان ها
دانشجوی خفن
The Power of Love
Love You
هیچکس
دنیا دیده
Never Too Late
عشق الکی
گوشه کنار
NoOoMNiTeG
موجود غیرطبیعی
luckylock
باربی
آفساید
از روی دلتنگی
فرشاد مغرورترین پسر
ثریا
بانو مارپل
پروف
غزلواره های غزال
خاطرات کایا
موشموشک
سوسک بالدار
گاگولدونی
شکلات فندقی
انیشتین ( سکوت )
در انتظار تو
پسری با کفش های کتانی
A Glass of Wine
Sunshine in a rainy day
206 در وب
مزاحم
چلوکباب
فینقیلی
مارمولک پیر
My Queen
چشمان ناديده
سخنی نیست ...
شاعردیوانه
آخرین دیه گو
پرنده ی کوچولوی تنها
کاغذ سیاه
یادداشتهای یک روانپریش روانی
باران پاییزی من
آفتاب صبح امید
هویت گمشده
پیک نیک
بادیه
شلغم فروش خندان
تابوشکن
گربه ملوس
نمکپاش
NowhereLand
از تجسم تا تبلور زیبایی
بجه مخفی
V2
بچه پررو
یه لقمه لبخند
Memol
چه غمگینانه دوستت دارم
داستانهای محمدرضا (ممزی)
زمان بیکرانه - ایران جاودانه
Only For You
پینکی
نيش عقرب
زهير
جزيره ی سرگردانی
jigelbells
زيگــــــــــــول
باغ صد خاطره
خط خطی های يک ديوانه
اراذل کوچه پشتی
کدخدا
دروغگو
برای امروز - فردا و هميشه ام
خلوت گاه دل
دنيای آبی
بهانه ای برای بودن
پاراگراف
جابلاگی
داريوش کبير
توت فرنگی
لحظه ها رو با تو بودن - محمد
لحظه ها رو با تو بودن۲ - تايماز
سياه - سفيد - خاکستری
چاپ دوم
مهرزاد
Beauty Queen
کافی شاپ دو در




لوگوی دوستان