۱۳۸٥/٥/٢٦

پراکنده ....

می بينم که ايول ديديد برگشتم

آخه آدم عاقل ! تو ذل گرما ! به اين شدت ! سر ما می خوره ؟!

آخه آدم عاقل ؟! تو اگه شعورت می رسيد که ! تو ذل گرما ! اينطوری ! به اين شدت ؟!سرما نمی خوردی که ! ( به من می گی بی شعور ؟ ) ... نه بابا ديگه هيچکی ندونه همه که می دونن آدم عاقل کيه ؟! من ؟ نه بابا شوخی نکنين ! اصلاً جای هيچ نگرانی نيست من به راحتی می تونم تو ذل گرما به اين شدت سرما بخورم

خب بس هيچی نگفتم اينجام مونده حرفام ! ( کجات ؟! ) ... ای بابا اينجا هم دست بردار نيستی تو ؟ عجب گيری کرديما !

مساله اينجاس که اين هفته کافی شاپ فعلاً تعطيله که مطالب مهم تری وجود داره ...

راه و رسم عيادت ...

ای شالله تن همتون سالم باشه ما يه مدت هی بدبياری آورديم پشت سر هم ... يکيش اين بود که مامانم بيمارستان بود خلاصه که فعلاً که به خير گذشته اما از اونجايی که آدم ناعاقلی عين من تو بيمارستان هم سوژه پيدا می کنه پس يه کمی درباره ی اين مدتی که مامانم مريض بود می نويسم ... البته نکات سوژه دار!

يکی از همين روزايی که ما بيمارستان بوديم همه ف کر و ذکرمون شده بود اين سرمی که وصل کرده بودن ... سه چهار تا متخصص به اين ف کر می کرديم که اين سرمه چرا آب خاليه چرا يه ذره مواد تقويتی و مغذی نداره توش تو همين هيری ويری بوديم که مامان بزرگم زنگ زد که حال و  احوال مامانمو بپرسه ... خالم که مسئول جوابگويی به تلفن بود و خبرگزار يش از بی بی سی و سی ان ان قويتره اومد آخرين اخبار رو به جامعه برسونه که از پرستارای بيمارستان گله کرد که رسيدگی نمی کنن و مهم تر از همه اين حرفا گفت : اينا تو سرمش غذا نمی ريزن !

من و ليدا و سهيل ( پسرخالم ) يهو سه نفری رومونو برگردونديم سمت خاله با تعجب ؟! خاله مگه تو سرم غذا می ريزن ؟!!!  به قول سهيل توقع داشتی کباب بندازن تو سرمش که غذايی بشه؟!

خلاصه که خدا هيچکی رو اسير بيمارستان نکنه خيلی بده ... حالا ما ماجرامون با بيمارستان تموم شده با عواقب بعد بيمارستان که همون عيادت باشه روبه رو شديم ! در عرض کمتر از يه هفته خونمون تبديل شد به مبنع کمپوتجات و ميوه جات !

ديده بوديم برا مريض کمپوت ميارن اما جا داره اينجا عرض کنم که کمپوت بيارين اما ديگه چرا کارخونه کمپوت سازی رو بر می دارين ميارين ؟! يکی از فاميلای ما بس کمپوت آناناس آورد ما شام و ناهار مجبور بوديم کنار غذا بعد غذا قبل غذا و حين غذا کمپوت آناناس بخوريم تا با همکاری هم تمومشون کنيم که البته هنوز هم که هنوزه ۲ تاش مونده  من يکی که ديگه حاضر نيستم ديگه کمپوت بخورم ! ( البته بشنو و باور نکن نصف اين کمپوتا رو تکی ترتيبشونو دادم !  )

خلاصه که اينطور که بوش مياد ما سالی يه بار اين بساط رو داريم که يکيمون راهی بيمارستان بشه و مردم بيان کارخونه کمپوت خالی کنن خونمون و برن اينطوری که ما پيش می ريم فکر کنم به پرمصرفترين کاربران کمپوت معروف بشيم شايد بعدها تونستيم يه مغازه ی کمپوت فروشی هم راه بندازيم !

حالا اين باز هيچی دستتون درد نکنه کمپوت باز خوبه ... اما تويی که داری ميای عيادت يه مريض چرا مريض رو از خواب و زندگی می ندازی‌؟ آخه خدايی ساعت ۱۲ وقت اومدن عيادته ؟ نمی گی شايد بنده خدا بخواد بخوابه ؟ بعد ساعت ۱۲ بيای کنار مريضی که در حال چرت زدنه بشينی و هی بگی خسته ای بگير بخواب ! خب تو اگه يه کمی به ذهنت فشار بياری می بينی طرف خوابش مياد پا می شی می ری ! نه که بشينی تعارف کنی که بگير بخواب !

يا ساعت ۸ صبح زنگ بزنی حال مريض بپرسی‌؟!  بعد بگی می شه باهاش صحبت کنم ؟ مريضی که تازه از بيمارستان مرخص شده ساعت ۸ صبح چی داره به تو بگه ؟ جز اينکه جمعه صبح مردم رو خراب می کنی و همه رو بيدار می کنی و مريض رو از خواب بی خواب می کنی که بهش بگی ان شاله زودتر خوب بشی !

ساعت ۹ صبح روز تعطيلی پا می شی ميای عيادت ؟ خدايی صبحونم تو گلوم موند !  

خلاصه بد نيست يه مقدار آداب و رسوم عيادت داشته باشيم ! بابا ديگه تو بيمارستانم وقت ملاقات ساعت ۴ به بعده نهايتش تا ۸ شبه ... ساعت ۹ الی ۱۲ شب نيست که!

راستی واقعاً ما چرا اينطوری هستيم ؟ چرا تا وقتی همه سالمن يه هم سر نمی زنن ؟ حتماً بايد يکی بميره يا مريض بشه که فک و فاميل و دوست و آشنا پيدا کنه !

حالا از همه اين مسائل گذشته ... من اگه می دونستم اين ملت انقد از صلح توی لبنان خوشحال می شن خودم زودتر از سازمان ملل دست به کار می شدم ! غافلگيرم کردن وقتی صبح ازم بليط نگرفتن  گفتم نکنه دوباره روز زن شده من يه سال خواب موندم! 

خدايی موقع جنگ ايران و عراق کی از اين کارا می کرد ؟ کسی پرچم عراق سوزوند تو کشورهای لااقل مسلمون ! کسی بابت صلح ايران و عراق بليط مترو و اتوبوس رو مجانی کرد ؟ من موندم ما خودمون چيکار کرديم واسه خودمون که الان برا بقيه می کنيم ؟ حالا بذار نوبت خودتون بشه ببينم کی براتون نيرو می فرسته ! بگذريم ... ما که بخيل نيستيم از جنگ هم خوشمون نمياد اما خدايی لج درآره .. عين اين می مونه که يکی خانوادش خونه نداشته باشن برن برا يه غريبه خونه بگيرن ...

بگذريم از اين مساله ... اين ملت ما هم که سالی يکبار ممکنه همچين اتفاقی بيفته که بليط مترو و اتوبوس مجانی باشه ! همه هجوم ميارن به اتوبوس و مترو ..کاريم نداشته باشن بايد از اين مجانی بودن استفاده کنن ! بابا ديگه ۲۰ تومن چيه که واسه خاطر اينکه قرار نيست پرداخت کنی از سر و کول بقيه بالا ميری ؟!

البته جا داره عرض کنم که يه روزم که ملت مهمون دولت بودن  و وسايل نقليه عمومی مجانی بود من عاقل  با آگاهی از اين مساله از سيد خندان تا هفت تير رو پياده رفتم ! بعدشم واسه خاطر ۲۰ تومن که مهمون بودم مجبور شدم ۲۰۰ تومن پياده بشم و بقيه راه رو ماشين بگيرم ... بابا ما نخوايم کسی اتوبوس رو مجانی کنه کيو بايد ببينيم ؟!  لا اقل اينترنت و تلفن و آب و برق رو مجانی می کردين همه فيضشو ببرن ! آخه يه بليط مترو و اتوبوس که ديگه ارزش اين حرفا رو نداره ! حالا کی و کجا اين ۲۰ تومن ها رو ازمون بگيرن خدا می دونه!

+ راستی دوستم سپرده براش سی دی آهنگای شاد و رقص دار و قر دار بزنم ... اونم ۲ تا ... حالا من موندم چيا رو بزنم براش که مناسب مراسم رقص و آواز باشه ! هر کی در وسع خودش يه آهنگ پيشنهاد بده تا من بتونم ۲ تا سی دی آهنگ شاد ايرانی بزنم ...      

می بينم که ا ين روزا سريال نرگس تو بورسه و ملت می رن تو پارک ملت ( يا حالا هر پارک ديگه ای !) و می شينن و نرگس می بينن ! و فکر می کنن سينمان ؟!؟!؟  ببينيد مردم واسه اينکه برق کمتری مصرف کنن دست به چه کارايی می زنن !

اکثرشون هم اين سریال رو واسه خاطر اينکه ببينن نرگس تو کدوم قسمت می ميره نگاه می کردن ! خوشبختانه و يا شايدم متاسفانه من خودم نتونستم اين سريال رو دنبال کنم و کلاً پيگيرش باشم ببينم چی شده و چی می شه ... تفريحی گاهی می ديدم و يه چيزايی ازش فهميدم .. هر سری هم که ديدم يا اولشو نديدم يا از اول ديدم حال نکردم آخرشو نديدم ! خلاصه همين چند قسمتی رو هم که ديدم به اين فکر فرو رفتم که حالا جای نرگس مرحوم تونستن ستاره اسکندری رو بيارن که حالا يه کمی گريمش کنن می شه تصور کرد همون نرگسه ... اما فکرشو بکنين اگه اين آقاهه احسان سعيدی ! يه موقع بزنم به تخته گوش شيطون خر !!! يه بلايی سرش ميومد که نتونه ادامه ی سريال رو بازی کنه بايد به کل تعطيل می کردن کارو ... يعنی کيو می خواستن جاش بذارن ؟ !!!!  يعنی کی می تونست به اندازه ای آقای احسان سعيدی بی حس و حال بازی کنه ؟ تا اونجايی که من ديدم اين بشر تمام احساسات و تفکرات و زندگيش به کل تو اون ريشش می چرخه ! عين اين شیپيشوها همش دستش به ريششه هی ريششو طواف می کنه ! حال آدم رو بهم می زنه !  نه آخه خدايی اين قسمت رو دارين ؟ طرف مياد می بينه شرکتشو ريختن به هم داغون کردن ( حالا بماند که در شرکت چطوری برای آقای شوکت باز بوده که بره اين کارا رو بکنه !‌‌) بعد مياد اين صحنه ی فجيع رو می بينه بعد عوض اينکه سکته بزنه بزنه فرق سرش که چرا اينطوری شده تمام شوکه شدنش باز هم در دست کشيدن در ريشش خلاصه می شه .. مياد تو يه نگاهی می ندازه بعد دستشو می بره به ريشش که : اِ.... !! بالاخره کار خودشو کرد ! نه آخه اين طبيعيه ؟!

اون بهروز هم که هر جا ما ديديم اشکش دم مشکش بوده ...اه اه آخه پسر هم انقده لوس ؟ انقده چندش؟! اه اه همه به نوعی حال به هم زنن تو اين سرياله ... اين بهروزه تا الان اگه کارخونه ی تهيه ی آبغوره راه انداخته بود ميلياردر شده بود ديگه مجبور نبودن ۹۰ قسمت سريال بسازن ! 

ديگه چه عرض کنم !؟ جز اينکه من متوجه شدم که هميشه فکر می کنم اونايی که توی آبان به دنيا اومدن توی شهريور بدنيا اومدن ! ( شرط می بندم کسی نفهميد من چی گفتم  ) . يعنی نمی دونم چطوری می شه که هر سری تولد اونايی که تو آبانه رو تو شهريور بهشون تبريک می گم ! واقعاً اين يعنی چه ؟

زياد درباره ی همه چی گفتم ... بريم ديگه سر اصل مطلب :

و اما دوستان:

مارمولک ....  سرقت مسلحانه ؟ وای چه رمانتيک !  يعنی منظورم اين بود که چقده مهيج ... باورم نمی شه که کسی بتونه از تو سرقت کنه ! آخه مگه تو پول همراه خودت می بری‌؟ خب اشتباه می کنی ديگه ... بعدشم نه تو رو خدا بيا عين هميشه ۷-۸ تا کامنت بذارا تعارف نکن ! بعدشم بايد در عضوگيری شرکت تجديد نظر کنم !

مهناز جان الان توضيح دادم توی اين پست که علت معلول دليل چی بوده ! يعنی يه جورايی غيبتم موجه شد  ببين حالا نمی شه اسم شرکتمون آشاميدنی های مجوز ... يا همون مجاز بشه ؟ اگه بخواد بشه چی بهش اضافه می شه ؟

موجود غيرطبيعی اگه يه کمی طبيعی تر حرف بزنی ما می فهميم که بالاخره چايی می خوای يا قهوه آيا ؟ کن يو اسپيک اين د مورنينگ آيا ؟

حامد جان می خوای بگی قدمتت از ما بيشتره ؟ زکی ؟  من اراده کنم می تونم بيام اينجا ثابت کنم که ۲ سال پيش تر از شما کنار دست قهوه خونتون کافی شاپ داشتم ! چی فک کردی پس؟

خر آواز خان عزيز اگه دقت کرده باشی می بينی که بيای تو کافی شاپ برای کی شعر بخونی ؟ البته بستگی داره که قابليتت در چه حدی باشه و چه شعرايی رو می تونی با صوت کامل بخونی ! ببين بيا اينجا يه مصاحبه داشته باشم باهات ...

شکلات جان اسم  اصيل خودتو بردارم اسم اون مردک گضنفر رو بذارم رو کافی شاپم همه ياد سيبيل ميفتن که ! نه اصن حرفشم نزن من با گضنفر چيکار دارم آخه ...

سپيده جان ما جارو می خوايم چيکار آخه يه شغل مهم تر انتخاب کن ...

ممزی جان در رابطه با پيشنهادت خيلی تفکر کردم ... خيلی پيشنهاد آسيه ... خوبه اما ما که نمی خوايم اماکن بزنيم که ( منظور جمع مکان بود ) ... ما می خوايم کار فرهنگی کنيم هر کی خواست می تونيم برا پارتيش مواد غذايی بفرستيم .. البته از نوع اسلامی ها ما غذاهامون همه در نوع اسلاميه ... اونطوری که می گی می شه سفارشات ۱۰۰ تايی گرفت حالشو برد ... اما همونطور که حامد کنار دستمون قهوه خونه زده تو هم می تونی اونور دستمون يه پارتی خونه بزنی من خودم قول می دم رقاص و رقص نور و رقصنده و غيره برات جور کنم ... البته اگه اين کار به درس جوونا لطمه نزنه باهاش موافقم ! بعدشم من جمعه نمايشگاه بودما همه بودن می گفتی از طرف تو هم حضور گرممو بعمل می رسوندم ... در هر دو حالت من غرفه سپنتا هم رفتم هيچ صداشون در نيومد که اونجا خبريه من اگه از قبل آگاه نبودم هيچی نصيبم نمی شد ...

آقای مشترک شماره ۱۳ (داريوش) بعد از ۲ هفته يک ليوان آب يخ شما آمادست می تونی پيک بفرستی بياد ببره ! البته پيک ما الان تو مرخصيه ما پيک نداريم پيک بفرست هزينشم با خودته ...اين خونه بغلی هم جشنه خواستين عضو می پذيره !

زيگول جان اول از همه از عکسی که بران طراحی کردی ممنونم ... بعنوان تابلوی شرکت می زنم سر در کافی شاپ اما در مورد اسم انتخابی زيدا ... اصلاً حال نمی کنم باهاش آدمو ياد زيدان ميندازه توهم زاست بايد تغييرش بدی ... بازم از بابن عکس ممنون ...

اونی که بعداً می گی کی هستی ! در اينجا برای همه بازه ..حتی شما دوست عزيز ( اين شعار تبليغاتی شرکت کافی شاپمون بود حال کنين چی گفتم خدايی )

حرف زيادی جان اينجا به محض ورود هر نفر يه پرونده براش تشکيل می شه ديگه چه بخواد چه نخواد وارد بازی شده ... بعدشم اينکه چرا رفتی کامنتای پست قبلی مخفی رو خوندی که بفهمی چی با چی قاطی شده و موضوع بحث چرا تو بودی مفصله ... حالا بده يه کامنت دربارت نوشتيم ؟

نه آقا کيوان ما تو مراممون نيست از شهرت ديگران سو استفاده کنيم اگه اينطور  باشه که اسم کافی شاپمونو می زاريم کنتاکی معروفتره که !!! البته اينم مساله ايه ها يه جا هم برای پرزنت بايد جور کنم ... يه اتاق از اون پارتی کده ی ممزی رو می تونيم بديم به تو اختصاصاً توش مردم رو پرزنت کنی ...

رامين بارسا خان واوش که اصل قضيشه ( که من باشم ) مساله اينجاست که شکولات کلاً چيز خوبيه ... راستی اين سئوال برا من پيش اومد که چرا اکثرن به ممدکتونی رای دادن ؟ نکنه پول گرفتين ازش که بهش ر ای بدين ها ؟ اعتراف کنين ...

علی مزاحم می شينی تو کافی نت گزارش لحظه به لحظه می دی ؟ عوض اين حرفا بيا اينجا اين يه ليوان يخ رو که دو روزه آماده شده ببر بده دست صاحابش که داريوش باشه تا دير نشده بدو ... در مورد حقوقم بعداً با هم کنار ميايم بايد ببينيم در چه حدی کارت خوبه در همون حد بهت حقوق می ديم ...

منم به خاطر گل روی بچه مخفی با مزاحم قرارداد می بندم ديگه مخفی ريش برات گرو گذاشتم مزاحم جان خواسته به سرو سامون برسی ... رو سفيدش کن اين خلق خدا رو !

پروف جان کامی چيه ديگه چی می گی تو ... آخه شرکت حمل و نقل کافی شاپ کامی می خواد چيکار ؟ تازه حسابداريشم در حد چرتکه هست ... ما پول الکی نداريم بديم بابت اين ماشين آلات غربی ! چيه لابد پی فردا هم می خوای بگی موبايل بخرم برا اعضای شرکت ديگه ... ها ؟

غزال جان همه چی به کنار اين اترکت رو خوب اومدی تو مايه های همون  الکشن من بود حال کردم ..خوشم مياد می فهمی منو  درباره ی اين آيشواريا که من آخر نفهميدم کيه و تو چه فيلمی بازی کردی بايد عرض کنم که ا گه اونيه که من فکر می کنم باهاش مشکلی ندارم ... ببينم کی جرات کرده پولتو بخوره  عکس بده جنازه تحويل بگير ... دهه ...

بعدشم شما ها چرا متوجه نيستين ما که قرار نيست کافی شاپمون عين مال بقيه باشه که ..ما بستنی توی کافی شاپ نمی ديم سفارش می گيريم می بريم دم در خونشون چقد بايد اين مطلب رو براتون توضيح بدم آخه عجبا !

سارا جان حالا ما يه سوتی  بديم تو بايد بيای همه رو آگاه کنی ؟ طوری که اين بچه مخفی هم هنوز پست رو نديده بياد ادعا کنه که ديده که من دو تا از يه پست زدم ؟‌آخه اين رسمشه ؟ عوض داد زدن بيا در گوشم بگو ... بعد می خوای تو رو وزير دست راستم هم بکنم با اين وضع ؟ بايد دربارش فکر کنم ... بحث يکی دو روز نيست که يه عمره ! ‌( وا؟!!!) ... راستی نامه خيلی وقته رسيده

 

ViVaVida || ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ || لینک به نوشته


 About me


They Say I'm CraZy!!     

 My Message


    I'm So FeD Up WiTh     PeOpLe TeLLinG Me To Be SoMeoNe eLSe BuT Me!!

contact me

About my Weblog


       شوخی با مسائل جدی

Just take it easy ... but   not as easy as it seems !

My Weblog's Message


Laugh as much as U can   

خانه
يادته قبلنا چی گفتم
  RSS 2.0  


هر کی چی می فهمه
حمله حمله حمله آنگولای کوبنده
اخبار یهویی از همه جا
نمایشگاه ماشین های کلاسیک
خواب صبح حتی 5 دقه
این فوتبال فوتبال نمی شه
شانس
هسته مال ماست
خالی بند
برنامه های نوروزی
چهارشنبه شبتون به در
سوتی
نکات ایمنی را جدی بگیرید
I have nothing to say
بیخوابی
Do DrEamS CoMe TruE?
خرافات 1 - چشم
No Response to page in
Marriage
Nirvana Day
فرهنگ 1 -دزدگير
نابغه
بانک
سوت - بوق - بيل
زنگولی - انسانيت
ساندويچ صدادار
عيد فطر - کی چی فهميده
پروژه افطاری
پروژه مترو
مرغدونی
تصميم کبرا
خفاش شب
سانسور
Knocking on Heaven's Door
چي بگم والا
مردا اينور زنا اونور
مراسم نامزدونگ
Tomorrow is another day
4شنبه سوري
Interview With The GoD...
Wake Up - تولد
I'm AliVe!!
Objection!!!
A NeW DaY Has Come
Say Hello to ...
R U Afraid of the DarK?
Nothing erases this feeling...
It's All coming back to me
I want to stop the time from passing by
اينجا چرا انقدر کم رنگه؟
Somethings Never Change
To Be or not To Be
هنوزم مي شه قرباني اين وحشت منحوس نشد
نمايش يه زندگي روتين
تو زندگي مردم دخالت مي کنين؟
Lord Of the Rings-Part II
Lord Of the Rings-Part I
اتوبوسم اتوبوساي قديم
از کوچه ي معشوقه ي ما ميگذري؟
ستاره توي روزاي ابري
بازيهاي کامپيوتري
يادي از آقا ماشالله
اسکناس 2000 تومني
موضوع دوستيه




بشمر


 

نظر سنجی


 

بروبچز


پسرهای مثبت
کاغذ سفید
Mansourblue
سایبان عشق
شادمهر
جوان ها
دانشجوی خفن
The Power of Love
Love You
هیچکس
دنیا دیده
Never Too Late
عشق الکی
گوشه کنار
NoOoMNiTeG
موجود غیرطبیعی
luckylock
باربی
آفساید
از روی دلتنگی
فرشاد مغرورترین پسر
ثریا
بانو مارپل
پروف
غزلواره های غزال
خاطرات کایا
موشموشک
سوسک بالدار
گاگولدونی
شکلات فندقی
انیشتین ( سکوت )
در انتظار تو
پسری با کفش های کتانی
A Glass of Wine
Sunshine in a rainy day
206 در وب
مزاحم
چلوکباب
فینقیلی
مارمولک پیر
My Queen
چشمان ناديده
سخنی نیست ...
شاعردیوانه
آخرین دیه گو
پرنده ی کوچولوی تنها
کاغذ سیاه
یادداشتهای یک روانپریش روانی
باران پاییزی من
آفتاب صبح امید
هویت گمشده
پیک نیک
بادیه
شلغم فروش خندان
تابوشکن
گربه ملوس
نمکپاش
NowhereLand
از تجسم تا تبلور زیبایی
بجه مخفی
V2
بچه پررو
یه لقمه لبخند
Memol
چه غمگینانه دوستت دارم
داستانهای محمدرضا (ممزی)
زمان بیکرانه - ایران جاودانه
Only For You
پینکی
نيش عقرب
زهير
جزيره ی سرگردانی
jigelbells
زيگــــــــــــول
باغ صد خاطره
خط خطی های يک ديوانه
اراذل کوچه پشتی
کدخدا
دروغگو
برای امروز - فردا و هميشه ام
خلوت گاه دل
دنيای آبی
بهانه ای برای بودن
پاراگراف
جابلاگی
داريوش کبير
توت فرنگی
لحظه ها رو با تو بودن - محمد
لحظه ها رو با تو بودن۲ - تايماز
سياه - سفيد - خاکستری
چاپ دوم
مهرزاد
Beauty Queen
کافی شاپ دو در




لوگوی دوستان